blog

درخت سیب

ادیب کیان 1395/07/30

یک درخت سیب بود و یک پسر بچه کوچک... این پسر بچه همیشه با درخت بازی می‌کرد، از تنه‌اش بالا می‌رفت. از سیب‌هایش می‌خورد و در سایه‌اش می‌خوابید. زمان گذشت؛ پسر بچه بزرگتر شد و دیگر توجهی به درخت نداشت. درخت گفت: بیا با من بازی کن. پسر گفت: من دیگر علاقه‌ای به بازی ندارم. وسایلی برای زندگی احتیاج دارم که باید بخرم، ولی پول ندارم. درخت گفت: می‌توانی سیب‌هایم را بفروشی و پولی بدست آوری. پسر سیب‌ها را چید؛ فروخت و نیازهایش را برطرف کرد و درخت هر چه صبر کرد خبری از پسر نشد. مدت‌ها بعد پسر که مرد جوانی شده بود، با اضطراب به سراغ درخت آمد؛ درخت پرسید: چرا غمگینی؟ بیا و در سایه‌ام بنشین، پسر گفت: خانه‌ای نیاز دارم که سرپناهم باشد. درخت گفت: برای ساخت خانه از شاخه‌هایم استفاده کن. پسر با خوشحالی تمام شاخه‌های درخت را برید. و با آنها خانه‌ای برای خودش ساخت. دوباره پسر برنگشت و درخت تنها ماند. پس از مدتی برگشت و گفت: برای رفتن به سفر نیاز به یک قایق دارم. درخت گفت: می‌توانی از تنه‌ام قایق زیبایی بسازی. پسر تنه را برید و قایق ساخت و رفت... پس از سالیان دراز، برگشت... پیر و غمگین و خسته... . درخت گفت: من دیگر نه سیب دارم، نه شاخه، نه تنه؛ برای پناه دادن به تو حتی سایه هم ندارم، فقط کنده‌ام مانده است. پسر گفت از زندگی خسته‌ام و فقط می‌خواهم با تو باشم. و سال ها در کنار کنده‌ی درخت به سر برد... . اغلب ما شبیه آن پسر هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم! تا کوچک هستیم، دوست داریم با آنها بازی کنیم؛ بعد تنهایشان می‌گذاریم؛ و زمانی به سویشان برمی‌گردیم که نیازمند هستیم، یا گرفتار. پدر و مادر همه چیز می‌دهند تا شادمان کنند. از وجودشان مایه می‌گذارند تا مشکلاتمان را حل کنند؛ و تنها انتظارشان این است که تنهایشان نگذاریم. به والدین خود عشق بورزید. فراموششان نکنید. برایشان وقت بگذارید. همراهی‌شان کنید. احترامشان کنید. گرامی بداریدشان و ترکشان نکنید. امروز و هر روز به پدر و مادر خود ابراز احساسات کنید... شاید فردا نه پدری باشد، نه مادری و نه احساسی... .